امشب هر چی میکنم خواب به چشمام نمی آد با شنیدن مرگ پسرک نمیتونم آروم باشم مگه بنویسم آره اولین بار که اونودیدم با حرکات و صداهای عجیبش تآثیری رو من گذاشته بود سعی کردم به اون نزدیک بشم دلم میخواست بدونم تو فکرش چی میگذره یکی دو بار میخواست به من نزدیک بشه ولی مامانش نذاشت این دفعه خودم قلم و کاغذ رو برداشتم شنیده بودم استثنائیه ولی حس میکردم که همه چیز رو می فهمه دومین بار با عکس العملی که در برابر سیلی مادرش به صورتش نشون داد متوجه شدم درک می کنه ولی دفعه سوم بطرفش رفتم گوشه اتاق نشسته بود و گاهی حرکات و صداهایی از خودش در می آورد کاغذ رو چلوش گذاشتم بهش گفتم میشه عکس بابات رو بکشی با اون چشمای نافذش نگاهی به باباش کرد و لبخندی زد بعد صورتی گرد با چشمایی مضطرب و قطره ای اشک توچشاش کشید دوباره نگاش کردم و گفتم حالا مامانت رو بکش اطراف رو نگاهی کرد وقتی مامانش رو ندید به طرف آشپرخونه رفت دست مامانش رو گرفت و اومد نشست بعد صورت خندانی با همون قطره اشک ودستی که برای تنبیه بالا رفته بود کشید گفتم حالا منو بکش بطرفم من اومد ترسیدم و یک کمی خودمو کنار کشیدم اخماش تو هم رفت با شرمندگی نگاش کردم صورتی با عینک و چشمایی دقیق کشید اول تعجب کردم چون من عینک نداشتم اما بعد فهمیدم منظورش اینه که من با دید دیگه ای بهش نگا میکنم میدونستم خسته شده برای همین تمومش کردم شام خوردیم و بعد هم به خونه برگشتیم همه نقاشی ها رو نگه داشتم بعد از یک ماه در مهمونی دیگه ای دیدمش داشتم فکر میکردم میتونم دوباره باهاش حرف بزنم که با کاغذ و قلم بطرفم اومد خوشحال شدم بهش گفتم میتونی زندگی رو بکشی یک درخت تنومند کشید که شعله های آتش زیر اون روشن بود که تا بالا دور درخت رو گرفته بود بهش نگاهی کردم و گفتم میتونی مرگ رو بکشی خط هایی نامفهوم کشید حالا نوبت من بود براش خورشید رو کشیدم قلم رو گرفت و ابری بزرگ روی اون کشید جاده ای رو کشیدم قلم رو گرفت و ته جاده رو بست نمیدونستم منظورش چیه کاش میتونست حرف بزنه ولی خوب اون نمیتونست و من خیلی ناراحت بودم و حالا که اون در اثر تصادف مرده تمام شب بیدار بودم و بهش فکر میکردم صبح که شد وسایلم رو گشتم و نقاشی هاشو پیدا کردم وقتی نگاه کردم دیدم خورشید براش وجود داره اگر نبود پاکش میکرد ولی ابری سیاه رو خورشید زندگیشو پوشونده بود و زندگی رو با تموم بزرگی و عظمتش حس میکنه ولی زندگی اون تو شعله هایی ناخواسته می سوزه نمیدونم شاید خودشو قربونی میدونست ولی مرگ ، برام همه چی مبهم و پیچیده بود هر چه نگا ه کردم نمیتونستم اونو برای خودم توجیه کنم یکدفعه فکر کردم او خط هارو بهم وصل کنم مثل زمون بچگی که با بهمرسوند نقطه ها شکل هارو درست میکردیم با وصل کردن اونا به هم نقش خونه ای درست شد خدای من فهمیدم مرگ برای اون شروع یک زندگیه دیگه است شاید زندگی که بین اون و دیگرون تبعیضی نیست نمیدونم شاید من اینجوری فکر می کردم یه لحظه حس کردم .![]()
![]()
![]()
کاش ما آدما میتونستیم همیشه همدیگه رو حس کنیم و دوست داشته باشیم

مثلث، مربع و اشكال هندسی دیگر، نماد ذهنی سازمان یافته است و نشان می دهد كه شما به گونه ای روشن و آشكار می اندیشید و دارای مهارت های برنامه ریزی هستید. در برنامه ها و طرح هایتان بسیار دقیق عمل می كنید و كفایت و كارآیی بالایی دارید.

ماه و خورشید و ستارگان و یا اجرام آسمانی دیگر نماد جاه طلبی و بلند پروازی است. شما فرد خوشبینی هستید و این نیاز را در خود می بینید كه تأیید شوید و یا مورد تشویق دیگران قرار گیرید.

نشانه ی هیجان و تنش هستند و نشان می دهند كه شما در تمركز دچار اشكال می شوید و همیشه چیزی هست كه مزاحم تمركزتان شود.

بازی هایی نظیر نقطه بازی ، دوز یا شطرنج ، حس رقابت را در شما به تصویر می كشند و شما دوست دارید همیشه در بازی ها پیروز باشید و اصلاً برای برنده شدن بازی می كنید.

كشیدن چنین تصویرهایی مؤید این است كه شما به مردم و دیگران عشق می ورزید، و همواره جنبه های مثبت افراد و شرایط را می بینید. فرد خوشبینی هستید و با دیگران دوستانه برخورد می كنید و علاقه مند به فعالیت های اجتماعی هستید. خصوصیاتی نظیر انسانیت، نیك سرشتی، دلسوزی و همدردی در شما وجود دارد. نسبت به دوستانتان حساس هستید.

نشانه ی حس سوءظن و بدگمانی در وجود شماست، سعی می كنید رفتاری تلخ و طعنه زننده داشته باشید، با مردم میانه ی خوبی ندارید و در واقع پرخاشگر و طغیانگر هستید، اعتماد به نفس كافی ندارید و در كارهای گروهی همكاری نمی كنید. تندخو هستید و همیشه احساس رنجش و محرومیت می كنید.

نمادی از جاه طلبی در شماست. میل زیادی به تأیید و اثبات خود دارید ، در تصمیمات، یكدنده و سمج عمل می كنید و همیشه سعی در تصدیق توانایی ها و استعدادهایتان دارید.

به دنبال خانه و خانواده ای هستید و نیاز به داشتن خانواده را در خود حس می كنید. میل دارید در خانواده تان سرمایه گذاری كنید ، در جست و جوی سرپناه روحی و معنوی هستید، در جست و جوی خود گمشده تان. احساس ناامنی دارید.

عاشق آهنگسازی و موسیقی هستید.
10 - اشكال تكراری و دنباله دار:

نماد صبر و استقامت در شماست، در رفتارهایتان پایبند شیوه و اسلوب هستید و در تمركز توانمندید. قادرید كارهایتان را به راحتی سازماندهی كنید و با هر چیزی كنار بیایید.

شما فردی احساساتی هستید و دوست دارید همیشه در رؤیاهایتان بمانید، روحیه ی مهربانی دارید و با دوستانتان دوستانه رفتار می كنید، فردی اجتماعی هستید.

شما به حیوانات علاقه دارید و به حمایت از دیگران مشتاقید ، حساس و ملاحظه كار هستید و نیاز به آرامش فكر دارید، احساس می كنید كه می توانید از دیگران حمایت كنید.

فرد احساساتی هستید. كسی را دوست دارید و رؤیایی هستید. آرزو دارید به شخص خاصی تعلق داشته باشید.
14- آجرها و كتاب هایی كه روی هم قرار گرفته اند:

زیر فشار و استرس زیادی قرار دارید و احساس می كنید كه با كوچك ترین لرزشی نابود می شوید و فرو می ریزید.

خوردن را دوست دارید و احتمالا در رژیم به سر می برید.

احساس خفگی و اختناق دارید. و نیاز به فرار و آزادی را در خود حس می كنید. این سدی است كه میان خود و دیگران قرار داده اید و از بروز احساساتتان گریزانید، سعی می كنید عواطفتان را پنهان نمایید تا فرد مناسبی پیدا شود كه شایستگی احساس شما را داشته باشد.

نشانی از خشونت و عصبانیت در شماست و حتی گاهی تمایلات روانی، حس رقابت و نیاز به اثبات مردانگی در شما را نشان می دهد.

نمادی از جاه طلبی است و نشان می دهد كه شما میل به صعود و پیشرفت دارید.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مرگ عشق را باور ندارم
صدای گریه را می شنوم ولی توان عکس العمل ندارم تمام اعضای بدنم فلج شده چطور می توانم نبودش را باور کنم ، دیروز اینجا بود شاد و خندان و امروز... سرم سوت می کشد و فریادی را که باید بزنم در گلو خفه می شود .دلم میخواست به بلندترین قله بروم و فریاد بزنم ولی نمی توانم از خشکی حلقم می دانم باید آب بخورم شاید بتوانم بغضم را با فریاد خالی کنم لیوان آب را از خواهرم می گیرم هرچه به چهره اش نگاه می کنم نمی شناسمش همه برایم غریبه هستند خودم را در بیابانی خشک تنها می بینم وقتی به لیوان نگاه می کنم به جای آب از خاک پرشده با تمام این احوال آنرا به دهانم نزدیک می کنم آب است ، ولی طعم خاک دارد همهمه های اطراف در سرم می پیچد می شنوم ولی درک نمی کنم باید کسی یا چیزی باشد که نجاتم دهد به هر ریسمانی بند می شوم در عرض چند ثانیه پاره می شود و مرا در بهت و تنهایی رها می کند هنوز هیچ چیز را باور ندارم شاید اگر باور کنم وضعم یکسره شود (یا زنگی زنگ یا رومی روم ) از این سردرگمی خسته ام احساس خواب آلودگی می کنم و با بستن چشمانم احساس خلاء می کنم تهی می شوم و صدای طبل در سرم می پیچد با هراس چشمانم را باز می کنم ، می دانم باید برخیزم و حرکت کنم به کجا نمی دانم باید به دریا بروم و با صدای امواجش پاهایم را در آب بگذارم شاید تبی که وجودم را می سوزاند کاهش پیدا کند باید بلند شوم از جا برمی خیزم ولی توان ندارم و مثل تخته سنگی بر زمین می افتم ولی باید برخیزم با تمام توانم بلند می شوم و بالاخره موفق می شوم روی پاهایم بایستم وقتی بلند می شوم سه چهار نفر به طرفم می آیند همه را با حرکت دست دور می کنم راه می افتم مانند کودکی که تازه راه افتاده حرکت می کنم وقتی پشت فرمان اتومبیل می نشینم احساس راحتی می کنم باید بروم همه را می بینم که نگران مرا بدرقه می کنند با تمام توان لبخندی میزنم و استارت میزنم شاید بعد از به دنیا آمدن این اولین استارت واقعی زندگی ام باشد ساعتها رانندگی می کنم بدون اینکه بدانم کجا هستم کنار جاده سبز است ولی چشمانم تاب دیدن ندارد سعی می کنم به جاده خیره شوم تا با آرامش بیشتری حرکت کنم صدای امواج را می شنوم بطرف آن می روم با دیدن دریا با آن امواج خروشان حس می کنم او هم مثل من بی تاب است و برای همین احساس آرامش می کنم در طی این چند ساعت تنها چیزی که با روحیه من دمساز است یافته ام سعی می کنم امواج متلاطم درونم را با او هماهنگ کنم اتومبیل را پارک می کنم بطرف دریا می روم با اینکه دلم میخواهد بطرفش بروم ولی توان ندارم امواج بطرف من می آیند و پاهایم با آب دریا خیس می شود و همان لحظه اشک از چشمانم سرازیر می شود همینطور به جلو حرکت می کنم چند متر جلو می روم که با ضربه امواج به ساحل بر می گردم کنار ساحل در آب نشسته ام ، شوری آب دریا را در دهانم حس می کنم و می دانم این شوری نمی تواند تلخی غمی که دارم از بین ببرد کاش دریا مرا با خودش می برد چقدر دلم میخواست میان امواج متلاطم غوطه ور شوم دوباره بر می خیزم چند متری جلو می روم ولی باز با شدت امواج به ساحل بر می گردم ، حتی دریا هم مرا تف می کند میدانم باید فریاد بزنم ! با تمام قدرت دهانم را باز می کنم و صدا می زنم ........... صدای خودم را می شنوم و آرام می شوم . روی تخته سنگی می نشینم و برای تنهایی خودم اشک می ریزم و می دانم که زندگی بدون او برایم مفهومی ندارد . چرا او با آن همه عشق مرا تنها گذاشت ؟ خدای من از میان امواج بطرفم می آید باورم نمیشود ولی با دیدن لبخند مهربانش دستانم را دراز می کنم وقتی گرمی دستانش را احساس می کنم خون در رگهایم جریان پیدا می کند ، احتیاج دارم سرم را بر شانه هایش بگذارم ، او احساس می کند کنارم می نشیند و سرم را بر روی شانه اش می گذارد ، ضربان قلبش را می شنوم و پیش خودم می گویم من چقدر احمقم ، او که هست پس آن اتفاق چه بود . بعد از یک لحظه به خود می آیم او رفته او برای من فقط خاطره ای بجا مانده . غروب شده با غروب دریا غمگین تر می شوم ولی قدرت حرکت ندارم نشسته ام و به آسمان و دریا خیره شده ام ، چند ساعت میگذرد ، نمی دانم از گذشت زمان بیزارم ساعتم را بیرون می آورم و به دریا پرتاب می کنم ، امواج آنرا به ساحل می آورند دوباره این کار را انجام می دهم و این بار ساعتم در میان امواج غرق می شود ، تعجب می کنم چرا دریا مرا نمی پذیرد . بطرف اتومبیل می روم ، دوباره استارت می زنم ، حرکت می کنم ، بی هدف در جاده و خیابان می رانم ولی دوباره به ساحل بر میگردم ، کنار ساحل در اتومبیل می مانم و از خستگی به خواب می روم تمام مدت خواب او کنارم است و نوازشم می کند و دلداری ام می دهد ، با صدای امواج و مرغان دریایی بیدار میشوم . سپیده صبح دریا زیباست و من همیشه طلوع خورشید را در کنار دریا دوست داشتم مخصوصا وقتی در کنار او بودم و با صدای امواج و مرغان دریایی بیدار می شدم ولی امروز بدون او حتی منظره دریا و طلوع خورشید مانند شبی تاریک و بی ستاره است ، بر می خیزم ، باید حرکت کنم . با استارت دوباره حس می کنم که به سوی زندگی می روم و همچنان خیره به جاده به شهر خودم می رسم با ورود به آنجا دوباره دلم می گیرد ، نبودش را احساس می کنم ولی باید بروم دیگرانی که منتظر و نگران من هستند گناهی ندارند ، باید آنها را از دلواپسی نجات دهم ، می رسم و زنگ می زنم ، با صدای زنگ همه می آیند و با دیدن من خوشحال می شوند مادرم مرا در بغل می گیرد و گریه می کند سعی می کنم آرامش کنم . خواهرم نزدیک می شود حامل خبری برای من است باید به بیمارستان بروم چون اشتباهی رخ داده است ، دوباره حرکت می کنم وقتی به بیمارستان می رسم پاهایم می لرزد ، هنوز نمی دانم چه شده ولی دلشوره دارم . خواهرم با پرستاران صحبت می کند و آنها ما را به اتاقی راهنمایی می کنند ، بی اختیار به طرف اتاق شماره 13 می روم و در را باز می کنم ، با دیدن او روی تخت فقط صدای فریاد خودم را می شنوم و از هوش می روم !!!!!!!!!!!!!


